تبليغاتX
شعر و داستان

 

داشت از پشت میله ها خیره نگاه می کرد .
با دو دستش محکم دسته ی چاقو را گرفته بود و فریاد زده بود :بی ناموس
مرد گوشه ای نشسته بود و داشت به چاقویی خون آلود درون قفس نگاه می کرد.


+ نوشته شده توسط محمد قادرپور در سه شنبه شانزدهم تیر 1388 و ساعت 8:17 |

 

هنوز ظرف‌ها را کامل نشسته بود که آب قطع شد. نگاهي مضطرب به لكه‌هاي چربي روي ظرف‌ها انداخت. رئيس داشت حرف مي زد.
 اين‌ها را بايد کامل بشوري...
رئيس چرخي زد: والا از حقوق خبري نيست.
نگاهش دوباره سمت شير آب برگشت.
 ديگه هيچ بهانه‌اي براي عقب انداختن کرايه خونه رو قبول نمي‌کنم.
سردش شد. به خودش لرزيد. نور شديد رعد و برق چشم‌هايش را زد. بعد جرقه‌اي با صداي صاعقه به ذهنش تلنگري زد.
ظرف‌هاي نشسته را از پنجره بيرون گرفت. باران مي‌آمد. سردش نبود. لبخند

+ نوشته شده توسط محمد قادرپور در یکشنبه سی ام فروردین 1388 و ساعت 10:20 |

 

نوروز را به همه ی دوستان و نویسندگان دور و نزدیک تبریک می گویم . اما این بار تبریک من با یک هدیه همراه است که حتما دوستش دارید . برای نویسندگان و دوست داران داستان و شعر چه هدیه ای خوشایندتر از کتاب . آن هم در دقیقه ی اول سال . کتاب (( پنجاه داستان خیلی خیلی کوتاه )) از نشر نگیما  به چاپ رسید . و از هم اکنون در بازار کتاب موجود است . در اینجا لازم میبینم که از انتشارات نگیما و خصوصا آقای فریاد شیری تشکر کنم که به وعده اش وفا کرد .

و خیلی دوست داشتم که کتاب استاد عزیزم جناب آقای نظام الدین مقدسی به نام ((مریلا)) هم اینقدر تو ممیزی ارشاد گیر نمی افتاد و دو کتاب با هم چاپ می شد . و امیدوارم که هرچه زودتر از دست ممیزی نجات یابد

 


پ : یکی از معضلات چاپ کردن کتاب  این است که دوستان  نزدیک به زور از شما شام ، ناهار ،و ... با تمام زور بازو از شما  می گیرند .پس پیشنهاد می کنم هر وقت فکر چاپ کردن مجموعه شعر یا داستان افتادید  فکر خود را با هیچ کس درمیان نگذارید  حتی با دوست نزدیک خود  و روزی که کتاب به بازار می اید به یک مسافرت دو هفته ای بروید  تا دوستانتان یادشان برود .

 

+ نوشته شده توسط محمد قادرپور در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 و ساعت 16:15 |
 

اتاق پر بود از دستمال کاغذی مچاله شده زن بینیش را بالا کشید و گفت : تو زندگی از خیلی چیزا بدم می آید.
مرد گفت : میتوانی بگویی ؟ 
     زن دوباره فین کرد و گفت : نه آخه خیلی زیادنند
  مرد گفت : خوب من از کجا بدانم که تو از چی بدت می آید ؟
زن گفت : من از چیزی که بدم بیاد بهش پشت میکنم. زن روی تخت پشت به مردنشسته بود. داشت با دستمال آب بینیش را پاک میکرد .

+ نوشته شده توسط محمد قادرپور در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 و ساعت 8:13 |
کتاب« پنجاه داستان خیلی خیلی کوتاه » مجوز گرفت .

 

این کتاب که شامل پنجاه داستان خیلی کوتاه است بعد از چندین ماه که در قسمت ممیزی کتاب وزارت ارشاد مورد بررسی قرار گرفت بلاخره مجوز چاپ و انتشار دریافت کرد . البته من نمی دانم که آقایان محترم برای چه و به چه دلیل در دادن مجوز به یک کتاب ادبی اینهمه سستی و اهمال به خرج می دهند . اما کتابهای رمان بازاری و بدون تکنیک و هیچگونه اثر گذاری ادبیس در جامعه در همان روز اول مجوز می گیرند ؟ از همه عجیب تر اینکه آن کتابها پر از موضوعات عامیانه ی عشقی و بسیار سطحی و غیر ادبی هستند .

امیدوارم با انتشار این مجموعه ی داستانی بتوانم به جامعه ی ادبی ایران کمکی کرده باشم . مخصوصا به شما دوستان وبلاگ نویس که می دانم برای نوشتن داستانهای خیلی کوتاه مشتاق هستید . داستان خیلی کوتاه دارای تکنیکهای خاص خودش می باشد و ما همگی باید در پی هر چه بیشتر فهمیدن و به کار بردن این تکنیکها باشیم .

با آرزوی روزی که بتوان آزادانه نوشت و چاپ کرد و ادبیات را از غیر ادبیات بازشناخت

+ نوشته شده توسط محمد قادرپور در یکشنبه بیست و دوم دی 1387 و ساعت 15:57 |

مرد نگاهی به تنگ خالی از ماهی انداخت و زود رویش را برگرداند.

 زیر لب گفت:حیف که گربه چاقالو تو را ربود.

کتش را پوشید . از خانه که بیرون آمد صدای ساز و آواز شنید .سرش را به سمت صدا چرخاند . برگشت . برخلاف صدا شروع به قدم زدن .

+ نوشته شده توسط محمد قادرپور در دوشنبه شانزدهم دی 1387 و ساعت 8:18 |

 

زن از پنجره نگاهی به بیرون انداخت . گلها داشتند با نسیم بازی میکردند . دوباره به وسط اتاق برگشت . روبرویش ایستاد . خیره نگاهش کرد . حرف نمی زد .  به وسیله ی چاقویی که از آشپزخانه با خود آورده بود غافلگیرانه ضربه ی  محکمی به قلبش  زد .

زن رو به قاضی گفت: .من این مرد را در وجود خودم کشته ام و دیگر دوستش ندارم . با دست خود تابلو نقاشی پاره شده را بهش نشان  داد .مرد چشهاشو بسته بود و آرام اشک می ریخت.

 

+ نوشته شده توسط محمد قادرپور در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 و ساعت 9:31 |

 

جواب از طرف مادرش :

اولین قناری از راه رسید و کنار پنجره نشست . نگاهی به روبرو انداخت . سرش را به زیر انداخت . به سمت چپ نگاه کرد . شیشه پنجره را دید شکسته . تکه ای شیشه را برداشت و گردنش را برید .دومین قناری از راه رسید .اول به قناری مرده و بعد به جلو نگاه کرد . سرش را به زیر انداخت .به سمت چپ نگاه کرد .تکه شیشه خونی را برداشت و گلویش را برید .سومین؛چهارمین؛... . همه قناریها به تقلید، کار را تکرار می کردنند. نوبت به آخرین قناری رسید .روی تکه شیشه خون زیادی لخته شده  بود و نمی برید . قناری نگاهی به دوربر خود انداخت . رنگ گاهگل دیوار به سرخی میزد . کنار پنجره گودال کوچکی بود که پرشده بود از خون قناریهای مرده . قناری خودش را در گودال انداخت و خفه کرد .آخرین قناری که مرد دخترم ترسید.  جلو چشمهاش تپه ی  کوچکی از قناری های مرده درست شده بود .به قناریها خیره شد ، به طرف من نگاه کرد ؛ دوباره به قناریها خیره شد ، چشمهایش را بست و لکه ای سرخ روی پیشانیش بین دو ابرو افتاد.

+ نوشته شده توسط محمد قادرپور در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 و ساعت 9:5 |
جای پای /گرد کسی

نیستی/نیستم /برج بسازسم

به خیال خودت /شکستنیم

به سکوتی که اطاق/حجله بسته/ می بندد

به اندازه ی یک گره /گیر موی سر

[خودکشی بی مصرف]

هنوز فاصله است و

ظرفهای نشسته ی این هوا

مست می پاشد

زیر بغلم / بدنم

سم می شوم

برای کوچه های تاریک

چراغ شکسته /می شکنم

سر سنگی را / به انتظار غروب

+ نوشته شده توسط محمد قادرپور در شنبه ششم بهمن 1386 و ساعت 13:19 |
ـ سلام آقا

ـ سلام

ـ ساعت چنده ؟

ـ ۱۰

سرش را به زیر انداخت و زمزمه کرد

- ۱۰...۱۰...سرش را بلند کرد و گفت : زوده واسه  مردن ...نه؟

مرد حرفی نزد و ازش دور شد

ـ سلام خانم

ـ سلام

ـ ساعت چنده ؟

ـ۱۰

ـ دقیق

ـ ۱۰ و ۱۵ دقیقه و ۵۳ ....

ـ خوب.. فکر کنم هنوز زوده واسه مردن

زن چشم غره ای رفت و با قدمهای بلند در حالی که دسته چترش داشت زیر باران تکان می خورد و بارانیش تر می شد  داد زد

ـ دیونه

مرد انگشت به دهن داشت پیش خودش فکر می کرد

ـ زوده نه ..... هنوز زوده ....باید ....

باقی حرفش تو گلو خشکید به جاش صدای کشیده شدن لاستیک ماشین شنیده شد

+ نوشته شده توسط محمد قادرپور در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 و ساعت 13:11 |